غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۱۰۲ - ای که از سیم خام تن داری...
1
ای که از سیم خام تن داری
قامتی همچو نارون داری
2
در قبایی کسی نمی داند
که تو در پیرهن چه تن داری
3
تا نگفتی سخن ندانستم
که تو شیرین زبان دهن داری
4
تو بدان دام زلف و دانه خال
صد گرفتار همچو من داری
5
تو چنین چشم و ابروی فتان
بهر آشوب مرد و زن داری
6
زیر هر غمزه ای نمی دانم
که چه ترکان تیغ زن داری
7
در همه شهر دل نماند درست
تا چنان زلف پر شکن داری
8
زنده در خرقه های درویشان
چه شهیدان بی کفن داری
9
در فراق تو سیف فرغانی
می کند صبر و خویشتن داری