کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۰۴ - جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری...

1

جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری

دردم همی فزایی و درمان همی بری

2

روی چو ماه خویش و دل و جان عاشقان

دشوار می نمایی و آسان همی بری

3

اندر حریم سینه مردم به قصد دل

دزدیده می درآیی و پنهان همی بری

4

گه قصد جان به نرگس جادو همی کنی

گه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری

5

چون آب و آتشند در و لعل در سخن

تو آب هر دو ز آن لب و دندان همی بری

6

خوبان پیاده اند و ازیشان برین بساط

شاهی برخ تو هر ندبی ز آن همی بری

7

با چشم و غمزه تو دلم دوش میل داشت

گفتا مرا به دیدن ایشان همی بری؟

8

عقلم به طعنه گفت که هرگز کس این کند؟

دیوانه را بدیدن مستان همی بری!

9

دل جان به تحفه پیش تو می برد سیف گفت

خرما به بصره زیره به کرمان همی بری!

متن شعر کپی شد.