غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۱۰۴ - جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری...
1
جانا به یک کرشمه دل و جان همی بری
دردم همی فزایی و درمان همی بری
2
روی چو ماه خویش و دل و جان عاشقان
دشوار می نمایی و آسان همی بری
3
اندر حریم سینه مردم به قصد دل
دزدیده می درآیی و پنهان همی بری
4
گه قصد جان به نرگس جادو همی کنی
گه گوی دل به زلف چو چوگان همی بری
5
چون آب و آتشند در و لعل در سخن
تو آب هر دو ز آن لب و دندان همی بری
6
خوبان پیاده اند و ازیشان برین بساط
شاهی برخ تو هر ندبی ز آن همی بری
7
با چشم و غمزه تو دلم دوش میل داشت
گفتا مرا به دیدن ایشان همی بری؟
8
عقلم به طعنه گفت که هرگز کس این کند؟
دیوانه را بدیدن مستان همی بری!
9
دل جان به تحفه پیش تو می برد سیف گفت
خرما به بصره زیره به کرمان همی بری!