غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۱۰۵ - دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری...
1
دلبرا حسن رخت می ندهد دستوری
که به هم جمع شود عاشقی و مستوری
2
آمدن پیش تو بختم ننماید یاری
رفتن از کوی تو عشقم ندهد دستوری
3
اگر از حال منت هیچ نمی سوزد دل
تو که این حال نبوده ست تو را معذوری
4
پیش عشاق تو بهتر ز غنا، درویشی
نزد بیمار تو خوشتر ز شفا، رنجوری
5
گر به نزدیک تو سهل است مرا طاقت نیست
اگرم یک نفس از روی تو باشد دوری
6
گر به دست اجل از پای درآید تن من
از می عشق بود در سر من مخموری
7
ما جهان را به تو بینیم که در خانه چشم
دیده مانند چراغ است و تو در وی نوری
8
پرده از روی برانداز دمی تا آفاق
به تو آراسته گردد چو بهشت از حوری
9
سیف فرغانی در کار جزا چشم مدار
پادشازاده ملکی چه کنی مزدوری؟