غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۱۱۶ - تو قبله دل و جانی چو روی بنمایی...
1
تو قبله دل و جانی چو روی بنمایی
به طوع سجده کنندت بتان یغمایی
2
تو آفتابی و این هست حجتی روشن
که در تو خیره شود دیده تماشایی
3
به وصف حسن تو لایق نباشد ار گویم
بنفشه زلفی و گل روی و سرو بالایی
4
ز روی پرده برانداز تا جهانی را
بهاروار به گل سر به سر بیارایی
5
چگونه با تو دگر عشق من کمی گیرد
که لحظه لحظه تو در حسن می بیفزایی
6
به دست عشق درافگند همچو مرغ به دام
کمند عشق تو هر جا دلی است سودایی
7
بر آستان تو هستند عاشقان چندان
که پای بر سر خود می نهم ز بی جایی
8
به لطف بر سر وقت من آ که در طلبت
ز پا در آمدم و تو به دست می نایی
9
به هجر دور نیم از تو زآنکه هر نفسم
چو فکر در دل و در دیده ای چو بینایی
10
اگر چه ملک نخواهد شریک، نتوانم
که روز و شب غم تو من خورم به تنهایی
11
درآمدن ز در دوست سیف فرغانی
میسرت نشود تا ز خود برون نایی