غزل · سیف فرغانی
غزل شماره ۱۱۷ - الا ای شمع دل را روشنایی...
1
الا ای شمع دل را روشنایی
که جانم با تو دارد آشنایی
2
چو دل پیوست با تو گو همی باش
میان جان و تن رسم جدایی
3
گرفتار تو زآن گشتم که روزی
به تو از خویشتن یابم رهایی
4
دلم در زلف تو بهر رخ تست
که مطلوب است در شب روشنایی
5
منم درویش همچون تو توانگر
که سلطان می کند از تو گدایی
6
مرا دی نرگس مست تو می گفت
منم بیمار تو نالان چرایی؟
7
بدو گفتم از آن نالم که هر سال
چو گل روزی دو سه مهمان مایی
8
نه من یک شاعرم در وصف رویت
که تنها می کنم مدحت سرایی،
9
طبیعت «عنصری» عقلم «لبیبی»
دلم هست «انوری» دیده «سنایی»
10
اگر خاری نیفتد در ره نطق
بیاموزم به بلبل گل ستایی
11
من و تو سخت نیک آموخته ستیم
ز بلبل مهر و از گل بی وفایی
12
تو را این لطف و حسن ای دلستان هست
چو شعر سیف فرغانی عطایی
13
گشایش از تو خواهد یافت کارم
که هم دلبندی و هم دلگشایی