کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۶۸ - گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد...

1

گداخت جان که شود کار دل تمام و نشد

بسوختیم در این آرزوی خام و نشد

2

به لابه گفت شبی میر مجلس تو شوم

شدم به رغبت خویشش کمین غلام و نشد

3

پیام داد که خواهم نشست با رندان

بشد به رندی و دردی کشیم نام و نشد

4

رواست در بر اگر می تپد کبوتر دل

که دید در ره خود تاب و پیچ دام و نشد

5

بدان هوس که به مستی ببوسم آن لب لعل

چه خون که در دلم افتاد همچو جام و نشد

6

به کوی عشق منه بی دلیل راه قدم

که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

7

فغان که در طلب گنج نامه مقصود

شدم خراب جهانی ز غم تمام و نشد

8

دریغ و درد که در جست و جوی گنج حضور

بسی شدم به گدایی بر کرام و نشد

9

هزار حیله برانگیخت حافظ از سر فکر

در آن هوس که شود آن نگار رام و نشد

متن شعر کپی شد.