کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۳۸ - آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را...

1

آن که نهاده در دلم حسرت یک نظاره را

بر لب من کجا نهد لعل شراب خواره را

2

رشته عمر پاره شد بس که ز دست جور او

دوخته ام به یکدگر سینه پاره پاره را

3

کشته عشق را لبش داده حیات تازه ای

ورنه کسی نیافتی زندگی دوباره را

4

با همه بی ترحمی باز به رحمت آمدی

لختی اگر شمردمی زحمت بی شماره را

5

ز آه شررفشان من نرم نمی شود دلش

آتش من نمی کند چاره سنگ خاره را

6

تا ننهی وجود خود بر سر کار بندگی

خواجه ما نمی خرد بنده هیچ کاره را

7

خنجر خون فشان بکش، آنگه استخاره کن

از پی قتل من ببین خوبی استخاره را

8

چند ز دود آه خود، شب همه شب، فروغیا

تیره کنم رخ فلک، خیر کنم ستاره را

متن شعر کپی شد.