غزل · فروغی بسطامی
غزل شماره ۵۶ - عمری که صرف عشق نگردد بطالت است...
1
عمری که صرف عشق نگردد بطالت است
راهی که رو به دوست ندارد ضلالت است
2
من مجرم محبت و دوزخ فراق یار
واه درون به صدق مقالم دلالت است
3
گیرم به خون دیده نویسم رساله را
کس را در آن حریم چه حد رسالت است
4
در عمر خود به هیچ قناعت نموده ام
تا روزیم به تنگ دهانش حوالت است
5
کام ار به به استمالت ازو می توان گرفت
هر ناله ام علامت صد استمالت است
6
گر سر نهم به پای تو عین سعادت است
ورجان کنم فدای تو جای خجالت است
7
آمد بهار و خاطر من شد ملول تر
زیرا که باغ بی تو محل ملالت است
8
گفتم که با تو صورت حالی بیان کنم
در دا که حال عشق برون از مقالت است
9
برخیز تا به پای شود روز رستخیز
وانگه ببین شهید غمت در چه حالت است
10
کی می کند قبول فروغی به بندگی
فرماندهی که صاحب چندین جلالت است