کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۱۵۱ - تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد...

1

تا سوی من آن چشم سیه را نگه افتاد

از یک نگهش دل به بلایی سیه افتاد

2

من بنده آن خواجه که با مژده عفوش

هر بنده که بر خواست به فکر گنه افتاد

3

گردید امید دلم از ذوق فراموش

هرگه که مرا دیده به امیدگه افتاد

4

صد بار دل افتاد در آن چاه زنخدان

یک بار اگر یوسف کنعان به چه افتاد

5

از دست جفای تو شکایت نتوان کرد

مسکین چه کند کار چو با پادشه افتاد

6

دل از صف مژگان تو بیرون نبرد جان

مانند شکاری که بر جرگ سپه افتاد

7

در مرحله عشق تو ای سرو قباپوش

چندان بدویدیم که از سر کله افتاد

8

ز امید نگاهی که به حالش نفکندی

دردا که مریض تو به حال تبه افتاد

9

آنجا که فروغ مه من یافت فروغی

خورشید فروغی است که بر خاک ره افتاد

متن شعر کپی شد.