غزل · فروغی بسطامی
غزل شماره ۳۱۸ - چندان به سر کوی خرابات خرابم...
1
چندان به سر کوی خرابات خرابم
کاسوده ز اندیشه فردای حسابم
2
گر کار تو فضل است چه پر وا ز گناهم
ور شغل تو عدل است چه حاصل ز ثوابم
3
افسانه دوزخ همه باد است به گوشم
تا ز آتش هجران تو در عین عذابم
4
آه سحر و اشک شبم شاهد حال است
کز عشق رخ و زلف تو در آتش و آبم
5
نخجیر نمودم همه شیران جهان را
تا آهوی چشمت سگ خود کرده خطابم
6
سر سلسله اهل جنون کرد مرا عشق
تا برده ز دل سلسله موی تو تابم
7
گر چشم سیه مست تو تحریک نمی کرد
آب مژه بیدار نمی ساخت ز خوابم
8
زان پیش که دوران شکند کشتی عمرم
ساقی فکند کاش به دریای شرابم
9
بر منظر ساقی نظر از شرم نکردم
تا جام شراب آمد و برداشت حجابم
10
گفتم که به شب چشمه خورشید توان دید
گفت ار بگشایند شبی بند نقابم
11
از تنگی دل هر چه زدم داد فروغی
شکردهنان هیچ ندادند جوابم