کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۱۱ - دوش می آمد و رخساره برافروخته بود...

1

دوش می آمد و رخساره برافروخته بود

تا کجا باز دل غمزده ای سوخته بود

2

رسم عاشق کشی و شیوه شهرآشوبی

جامه ای بود که بر قامت او دوخته بود

3

جان عشاق سپند رخ خود می دانست

و آتش چهره بدین کار برافروخته بود

4

گر چه می گفت که زارت بکشم می دیدم

که نهانش نظری با من دلسوخته بود

5

کفر زلفش ره دین می زد و آن سنگین دل

در پی اش مشعلی از چهره برافروخته بود

6

دل بسی خون به کف آورد ولی دیده بریخت

الله الله که تلف کرد و که اندوخته بود

7

یار مفروش به دنیا که بسی سود نکرد

آن که یوسف به زر ناسره بفروخته بود

8

گفت و خوش گفت برو خرقه بسوزان حافظ

یا رب این قلب شناسی ز که آموخته بود

متن شعر کپی شد.