غزل · عبید زاکانی
غزل شماره ۱ - بکشت غمزه آن شوخ بی گناه مرا...
1
بکشت غمزه آن شوخ بی گناه مرا
فکند سیب زنخدان او به چاه مرا
2
غلام هندوی خالش شدم ندانستم
کاسیر خویش کند زنگی سیاه مرا
3
دلم بجا و دماغم سلیم بود ولی
ز راه رفتن او دل بشد ز راه مرا
4
هزار بار فتادم به دام دیده و دل
هنوز هیچ نمیباشد انتباه مرا
5
ز مهر او نتوانم که روی برتابم
ز خاک گور اگر بردمد گیاه مرا
6
به جور او چو بمیرم ز نو شوم زنده
اگر به چشم عنایت کند نگاه مرا
7
عبید از کرم یار بر مدار امید
که لطف شامل او بس امیدگاه مرا