غزل · عبید زاکانی
غزل شماره ۴۰ - هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد...
1
هرگز کسی به خوبی چون یار ما نباشد
مه را نظیر رویش گفتن روا نباشد
2
موئی چنان خمیده چشمی چنان کشیده
در چین به دست ناید و اندر ختا نباشد
3
با او همیشه ما را جز لاله در نگیرد
با ما همیشه او را جز ماجرا نباشد
4
گر حال من نپرسد عیبش مکن که هرگز
سودای پادشاهی حد گدا نباشد
5
ما کشتگان عشقیم همچون عبید ما را
عقلی سلیم نبود صبری بجا نباشد