غزل · عبید زاکانی
غزل شماره ۶۰ - یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد...
1
یار پیمان شکنم با سر پیمان آمد
دل پر درد مرا نوبت درمان آمد
2
این چه ماهیست که کاشانه ما روشن کرد
وین چه شمعیست که بازم به شبستان آمد
3
بخت باز آمد و طالع در دولت بگشاد
مدعی رفت و مرا کار به سامان آمد
4
می بیارید که ایام طرب روی نمود
گل بریزید که آن سرو خرامان آمد
5
از سر لطف ببخشود بر احوال عبید
مگرش رحم بدین دیده گریان آمد