کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۹۱ - در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن...

1

در خود نمی بینم که من بی او توانم ساختن

یادل توانم یک زمان از کار او پرداختن

2

من کوی او را بنده ام کورا میسر میشود

بر خاک غلطیدن سری در پای او انداختن

3

چون شمع هجران دیده ای باید که تا او را رسد

با خنده گریان زیستن یا سوختن یا ساختن

4

هرگز نباید خواب خوش در چشم من تا ناگهان

خیل خیالش صف زنان نارد برویش تاختن

5

در حسرتم تا یکزمان باشدکه روزی گرددم

کز دور چندان بینمش کورا توان بشناختن

6

هر دم عبید از خوی او باید شکایت کم کنم

عادت ندارد یار ما بیچارگان بنواختن

متن شعر کپی شد.