غزل · حافظ
غزل شماره ۲۴۹ - ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار...
1
ای صبا نکهتی از خاک ره یار بیار
ببر اندوه دل و مژده دلدار بیار
2
نکته ای روح فزا از دهن دوست بگو
نامه ای خوش خبر از عالم اسرار بیار
3
تا معطر کنم از لطف نسیم تو مشام
شمه ای از نفحات نفس یار بیار
4
به وفای تو که خاک ره آن یار عزیز
بی غباری که پدید آید از اغیار بیار
5
گردی از رهگذر دوست به کوری رقیب
بهر آسایش این دیده خونبار بیار
6
خامی و ساده دلی شیوه جانبازان نیست
خبری از بر آن دلبر عیار بیار
7
شکر آن را که تو در عشرتی ای مرغ چمن
به اسیران قفس مژده گلزار بیار
8
کام جان تلخ شد از صبر که کردم بی دوست
عشوه ای زان لب شیرین شکربار بیار
9
روزگاریست که دل چهره مقصود ندید
ساقیا آن قدح آینه کردار بیار
10
دلق حافظ به چه ارزد به می اش رنگین کن
وان گهش مست و خراب از سر بازار بیار