غزل · حافظ
غزل شماره ۲۸۳ - سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش...
1
سحر ز هاتف غیبم رسید مژده به گوش
که دور شاه شجاع است می دلیر بنوش
2
شد آن که اهل نظر بر کناره می رفتند
هزار گونه سخن در دهان و لب خاموش
3
به صوت چنگ بگوییم آن حکایت ها
که از نهفتن آن دیگ سینه می زد جوش
4
شراب خانگی ترس محتسب خورده
به روی یار بنوشیم و بانگ نوشانوش
5
ز کوی میکده دوشش به دوش می بردند
امام شهر که سجاده می کشید به دوش
6
دلا دلالت خیرت کنم به راه نجات
مکن به فسق مباهات و زهد هم مفروش
7
محل نور تجلیست رای انور شاه
چو قرب او طلبی در صفای نیت کوش
8
بجز ثنای جلالش مساز ورد ضمیر
که هست گوش دلش محرم پیام سروش
9
رموز مصلحت ملک خسروان دانند
گدای گوشه نشینی تو حافظا مخروش