کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۸۹ - مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش...

1

مجمع خوبی و لطف است عذار چو مهش

لیکنش مهر و وفا نیست خدایا بدهش

2

دلبرم شاهد و طفل است و به بازی روزی

بکشد زارم و در شرع نباشد گنهش

3

من همان به که از او نیک نگه دارم دل

که بد و نیک ندیده ست و ندارد نگهش

4

بوی شیر از لب همچون شکرش می آید

گر چه خون می چکد از شیوه چشم سیهش

5

چارده ساله بتی چابک شیرین دارم

که به جان حلقه به گوش است مه چاردهش

6

از پی آن گل نورسته دل ما یا رب

خود کجا شد که ندیدیم در این چند گهش

7

یار دلدار من ار قلب بدین سان شکند

ببرد زود به جانداری خود پادشهش

8

جان به شکرانه کنم صرف گر آن دانه در

صدف سینه حافظ بود آرامگهش

متن شعر کپی شد.