کتابخانهٔ دیجیتال شعر فارسی · دسترسی عمومی
س
ساغرفهرست شاعران و آثار فارسی

غزل ·

غزل شماره ۲۹۱ - ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش...

1

ما آزموده ایم در این شهر بخت خویش

بیرون کشید باید از این ورطه رخت خویش

2

از بس که دست می گزم و آه می کشم

آتش زدم چو گل به تن لخت لخت خویش

3

دوشم ز بلبلی چه خوش آمد که می سرود

گل گوش پهن کرده ز شاخ درخت خویش

4

کای دل تو شاد باش که آن یار تندخو

بسیار تندروی نشیند ز بخت خویش

5

خواهی که سخت و سست جهان بر تو بگذرد

بگذر ز عهد سست و سخن های سخت خویش

6

وقت است کز فراق تو وز سوز اندرون

آتش درافکنم به همه رخت و پخت خویش

7

ای حافظ ار مراد میسر شدی مدام

جمشید نیز دور نماندی ز تخت خویش

متن شعر کپی شد.