غزل · حافظ
غزل شماره ۳۰۰ - هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک...
1
هزار دشمنم ار می کنند قصد هلاک
گرم تو دوستی از دشمنان ندارم باک
2
مرا امید وصال تو زنده می دارد
و گر نه هر دمم از هجر توست بیم هلاک
3
نفس نفس اگر از باد نشنوم بویش
زمان زمان چو گل از غم کنم گریبان چاک
4
رود به خواب دو چشم از خیال تو هیهات
بود صبور دل اندر فراق تو حاشاک
5
اگر تو زخم زنی به که دیگری مرهم
و گر تو زهر دهی به که دیگری تریاک
6
بضرب سیفک قتلی حیاتنا ابدا
لان روحی قد طاب ان یکون فداک
7
عنان مپیچ که گر می زنی به شمشیرم
سپر کنم سر و دستت ندارم از فتراک
8
تو را چنان که تویی هر نظر کجا بیند
به قدر دانش خود هر کسی کند ادراک
9
به چشم خلق عزیز جهان شود حافظ
که بر در تو نهد روی مسکنت بر خاک