غزل · حافظ
غزل شماره ۳۲۸ - من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم...
1
من که باشم که بر آن خاطر عاطر گذرم
لطف ها می کنی ای خاک درت تاج سرم
2
دلبرا بنده نوازیت که آموخت بگو
که من این ظن به رقیبان تو هرگز نبرم
3
همتم بدرقه راه کن ای طایر قدس
که دراز است ره مقصد و من نوسفرم
4
ای نسیم سحری بندگی من برسان
که فراموش مکن وقت دعای سحرم
5
خرم آن روز کز این مرحله بربندم بار
و از سر کوی تو پرسند رفیقان خبرم
6
حافظا شاید اگر در طلب گوهر وصل
دیده دریا کنم از اشک و در او غوطه خورم
7
پایه نظم بلند است و جهان گیر بگو
تا کند پادشه بحر دهان پرگهرم