غزل · حافظ
غزل شماره ۳۳۰ - تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم...
1
تو همچو صبحی و من شمع خلوت سحرم
تبسمی کن و جان بین که چون همی سپرم
2
چنین که در دل من داغ زلف سرکش توست
بنفشه زار شود تربتم چو درگذرم
3
بر آستان مرادت گشاده ام در چشم
که یک نظر فکنی خود فکندی از نظرم
4
چه شکر گویمت ای خیل غم عفاک الله
که روز بی کسی آخر نمی روی ز سرم
5
غلام مردم چشمم که با سیاه دلی
هزار قطره ببارد چو درد دل شمرم
6
به هر نظر بت ما جلوه می کند لیکن
کس این کرشمه نبیند که من همی نگرم
7
به خاک حافظ اگر یار بگذرد چون باد
ز شوق در دل آن تنگنا کفن بدرم