غزل · حافظ
غزل شماره ۳۳۹ - خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم...
1
خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم
دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم
2
سزای تکیه گهت منظری نمی بینم
منم ز عالم و این گوشه معین چشم
3
بیا که لعل و گهر در نثار مقدم تو
ز گنج خانه دل می کشم به روزن چشم
4
سحر سرشک روانم سر خرابی داشت
گرم نه خون جگر می گرفت دامن چشم
5
نخست روز که دیدم رخ تو دل می گفت
اگر رسد خللی خون من به گردن چشم
6
به بوی مژده وصل تو تا سحر شب دوش
به راه باد نهادم چراغ روشن چشم
7
به مردمی که دل دردمند حافظ را
مزن به ناوک دلدوز مردم افکن چشم