غزل · حافظ
غزل شماره ۳۴۰ - من که از آتش دل چون خم می در جوشم...
1
من که از آتش دل چون خم می در جوشم
مهر بر لب زده خون می خورم و خاموشم
2
قصد جان است طمع در لب جانان کردن
تو مرا بین که در این کار به جان می کوشم
3
من کی آزاد شوم از غم دل چون هر دم
هندوی زلف بتی حلقه کند در گوشم
4
حاش لله که نیم معتقد طاعت خویش
این قدر هست که گه گه قدحی می نوشم
5
هست امیدم که علیرغم عدو روز جزا
فیض عفوش ننهد بار گنه بر دوشم
6
پدرم روضه رضوان به دو گندم بفروخت
من چرا ملک جهان را به جوی نفروشم
7
خرقه پوشی من از غایت دین داری نیست
پرده ای بر سر صد عیب نهان می پوشم
8
من که خواهم که ننوشم بجز از راوق خم
چه کنم گر سخن پیر مغان ننیوشم
9
گر از این دست زند مطرب مجلس ره عشق
شعر حافظ ببرد وقت سماع از هوشم