غزل · حافظ
غزل شماره ۳۴۸ - دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم...
1
دیده دریا کنم و صبر به صحرا فکنم
و اندر این کار دل خویش به دریا فکنم
2
از دل تنگ گنهکار برآرم آهی
کآتش اندر گنه آدم و حوا فکنم
3
مایه خوشدلی آن جاست که دلدار آن جاست
می کنم جهد که خود را مگر آن جا فکنم
4
بگشا بند قبا ای مه خورشیدکلاه
تا چو زلفت سر سودازده در پا فکنم
5
خورده ام تیر فلک باده بده تا سرمست
عقده دربند کمر ترکش جوزا فکنم
6
جرعه جام بر این تخت روان افشانم
غلغل چنگ در این گنبد مینا فکنم
7
حافظا تکیه بر ایام چو سهو است و خطا
من چرا عشرت امروز به فردا فکنم