غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۵ - دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا...
1
دلم در عاشقی آواره شد آواره تر بادا
تنم از بی دلی بیچاره شد بیچاره تر بادا
2
به تاراج عزیزان زلف تو عیاریی دارد
به خونریز غریبان چشم تو عیاره تر بادا
3
رخت تازه است و بهر مردن خود تازه تر خواهم
دلت خاره ست و بهر کشتن من خاره تر بادا
4
گرای زاهد دعای خیر میگویی مرا این گو
که آن آواره از کوی بتان آواره تر بادا
5
همه گویند کز خون خواریش خلقی بجان آمد
من این گویم که بهرجان من خون خواره تر بادا
6
دل من پاره گشت از غم نه زان گونه که به گردد
و گر جانان بدین شادست یا رب پاره تر بادا
7
چو با تردامنی خو کرد خسرو با دو چشم تر
به آب چشم پاکان دامنش همواره تر بادا