غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۵ - شفاعت آمدم ای دوست دیده خود را...
1
شفاعت آمدم ای دوست دیده خود را
کزو مپوش گل نو دمیده خود را
2
رسید خیل غمت ورنه ایستد جانم
کجا برم بدن غم رسیده خود را
3
بگوش ره ندهی ناله مرا چه کنم
چه ناشنیده کند کس شنیده خود را
4
چنین که من ز تولب می گزم کم ار گویی
که مرهمی برسانم گزیده خود را
5
به چاه شوق فرو مانده ام خداوندا
فرو گذاشت مکن آفریده خود را