غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۸ - برقع برافگن ای پری حسن بلاانگیز را...
1
برقع برافگن ای پری حسن بلاانگیز را
تا کلک صورت بشکند این عقل رنگ آمیز را
2
شب خوش نخفتم هیچ گه زاندم که بهر خون من
شد آشنایی با صبا آن زلف عنبر بیز را
3
دانم قیاس بخت خود کم رانم از زلفت سخن
لیکن تمنا می کنم فتراک صید آویز را
4
بگذشت کار از زیستن خیز ای طبیب خیره کش
بیمار و مسکین را بگو تا بشکند پرهیز را
5
پر ملایک هیزم است آنجا که عشقت شعله زد
شرمت نیاید سوختن خاشاک دود انگیز را؟
6
چون خاک گشتم در رهت چون ایستادی نیستت
باری چو بر ما بگذری آهسته ران شبدیز را
7
بوکز زکوه حسن خود بینی به خسرو یک نظر
اینک شفیع آورده ام این دیده خون ریز را