غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۹ - آورده ام شفیع دل زار خویش را...
1
آورده ام شفیع دل زار خویش را
پندی بده دو نرگس خون خوار خویش را
2
ایدوستی که هست خراش دلم از تو
مرهم نمی دهی دل افکار خویش را
3
آزاد بنده ای که به پایت فتاد و مرد
وآزاد کرد جان گرفتار خویش را
4
بنمای قد خویش که از بهردیدنت
تربر کنیم بخت نگونساز خویش را
5
سرها بسی زدی سر من هم زن از طفیل
از سر رواج ده روش کار خویش را
6
دشنام از زبان توام می کند هوس
تعظیم کن به این قدری یار خویش را