غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۱ - خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا...
1
خبرت هست ؟ که از خویش خبر نیست مرا
گذری کن که زغم راه گذر نیست مرا
2
گر سرم در سر سو دات رود نیست عجب
سرسوای تو دارم غم سرنیست مرا
3
بی رخت اشک همی بارم و گل می کارم
غیر ازین کار کنون کار دگر نیست مرا