غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۴۳ - وقتی اندر سر کویی گذری بود مرا...
1
وقتی اندر سر کویی گذری بود مرا
وندران کوی نهانی نظری بود مرا
2
جان بجایست ولی زنده نیم من زیرا
مایه عمر بجز جان دگری بود مرا
3
باری از دیده مریزید گلابی که به عمر
لذت از عشق همین درد سری بود مرا
4
هیچ یاد آمدت ای فتنه که وقتی زین پیش
عاشق سوخته دربدری بود مرا
5
خواستم دی که نمازی بکنم پیش خیال
لیکن آلوده به دامان جگری بود مرا