غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۵۳ - بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها...
1
بسی شب با مهی بودم کجا شد آن همه شبها
کنون هم هست شب لیکن سیاه از دود یاربها
2
خوش آن شبها که پیشش بودمی که مست و گه سرخوش
جهانم میشود تاریک چون یاد آرم آن شبها
3
همی کردم حدیث ابرو و مژگان او هردم
چو طفلان سوره نون والقلم خوانان به مکتبها
4
چه باشد گر شبی پرسد که در شبهای تنهایی
غریبی زیر دیوارش چگونه می کند تنها
5
بیا ای جان هر قالب که تا زنده شوند از سر
بکویت عاشقان کز جان تهی کردند قالبها
6
مرنج از بهر جان خسرو اگر چه می کشد یارت
که باشد خوب رویان را بسی زین گونه مذهبها