غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۵۴ - من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها...
1
من و پیچاک زلف آن بت و بیداری شبها
کجا خسبد کسی کش می خلد در سینه عقربها؟
2
گهی غم می خورم گه خون و می سوزم به صد زاری
چو پرهیزی ندارم جان نخواهم برد ازین تبها
3
چه بودی گر دران کافر جوی بودی مسلمانی
چنین کز یاربم می خیزد از هر خانه یا ربها
4
دعای دوستی از خون نویسند اهل درد و من
به خون دیده دشنامی که بشنیدم از آن لبها
5
ز خون دل وضو سازم چو آرم سجده سوی او
بود عشاق را آری بسی زین گونه مذهبها
6
بناله آن نوای باربد برمی کشد خسرو
که جانها پای کوبان می جهد بیرون ز قالبها