غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۵۸ - هست ما را نازنین می پرست...
1
هست ما را نازنین می پرست
گو گهم بریان کند گاهی کباب
2
نیم شب کامد مرا بیدار کرد
من همان دولت همی دیدم به خواب
3
بی خودی زد راهم از نی تا به صبح
خانه خالی بود و او مست و خراب
4
آخر شب صبح را کردم غلط
زانکه هم رویش بد و هم ماهتاب
5
زلف برکف شب همی پنداشتم
کز بنا گوشش برآمد آفتاب
6
ای چشمه زلال مرو کز برای تو
مردم چنانکه مردم آبی برای آب
7
زین پیشتر پدیده من جای آب بود
اکنون ببین که هست همه خون به جای آب