غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۶۹ - هست سر بردوش من باری و باری می کشم...
1
هست سر بردوش من باری و باری می کشم
تا مگر اندازمش در پای خوبان عاقبت
2
رای آن دادم که خونم را بریزند اهل حسن
شد موافق رای من با رای خوبان عاقبت
3
بارها گفتم که ندهم دل به خوبان لیک دل
گشت از جان بنده و مولای خوبان عاقبت
4
با چنان خونین لبی کاید همی زو بوی شیر
خون من می خور حلالست آن چو شیر مادرت
5
چشم من دور ار بگویم مردم چشم منی
زانکه هرساعت همی بینم برآب دیگرت