غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۷۰ - صد دوست بیش کشت منش نیز دوستم...
1
صد دوست بیش کشت منش نیز دوستم
آخر چه شد که این کرم از من دریغ داشت
2
کاغذ مگر نماند که آن ناخدای ترس
از نوک خامه یک رقم از من دریغ داشت
3
اندیشه نیست گر طلب جان کند زمن
اندیشه من از دل نااستوار اوست
4
بادا بقای زلف و رخ و قامت و لبش
یک جان من که سوخته هر چهار اوست