غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۸۲ - شربت و صلت نجویم کار من خون خوردنست...
1
شربت و صلت نجویم کار من خون خوردنست
من خوشم تو مرهم آنجاها رسان که آزردنست
2
جان من از مایه غمهای تو پرورده شد
خلق غم گویند و نزد بنده جان پروردنست
3
کشتن من بر رقیب انداز وخود رنجه مشو
زانکه خون چون منی نه لایق آن گردن است
4
چاک دامن مژده بد نامیم داد ای سرشک
یاریش کن کو مرا در بند رسوا کردن است