غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۸۳ - کشته تیغ جفایت دل درویش من است...
1
کشته تیغ جفایت دل درویش من است
خسته تیر بلایت جگر ریش من است
2
نیک خواهی که کند منع ز عشق تو مرا
منکری دان به حقیقت که بد اندیش منست
3
هر گروهی بگزیدند به عالم دینی
عاشقی دین من و بی خبری کیش من است
4
گر دل از ما ببرید و بتو پیوست چه باک ؟
آشنا با تو و بیگانه زمن خویش من است