غزل · حافظ
غزل شماره ۴۸۰ - ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی...
1
ای که در کشتن ما هیچ مدارا نکنی
سود و سرمایه بسوزی و محابا نکنی
2
دردمندان بلا زهر هلاهل دارند
قصد این قوم خطا باشد هان تا نکنی
3
رنج ما را که توان برد به یک گوشه چشم
شرط انصاف نباشد که مداوا نکنی
4
دیده ما چو به امید تو دریاست چرا
به تفرج گذری بر لب دریا نکنی
5
نقل هر جور که از خلق کریمت کردند
قول صاحب غرضان است تو آن ها نکنی
6
بر تو گر جلوه کند شاهد ما ای زاهد
از خدا جز می و معشوق تمنا نکنی
7
حافظا سجده به ابروی چو محرابش بر
که دعایی ز سر صدق جز آن جا نکنی