غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۶۴ - بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت...
1
بی شاهد رعنا به تماشا نتوان رفت
بی سرو خرامنده به صحرا نتوان رفت
2
صحرا و چمن پهلوی من هست بسی لیک
همره تو شو ای دوست که تنها نتوان رفت
3
مائیم و سر کوی تو گر پیش نخوانی
اینجا بتوان مرد و از اینجا نتوان رفت
4
گفتم که ز کویت بروم تا ببرم جان
گفتی بتوان جان من اما نتوان رفت
5
ای قافله در بادیه ام پای فرو ماند
بگذر تو که در کعبه به این پا نتوان رفت
6
مپسند که در پیش لبت مرده بمانم
نازیسته از پیش مسیحا نتوان رفت