غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۷۴ - ستمی کز تو کشد مرد ستم نتوان گفت...
1
ستمی کز تو کشد مرد ستم نتوان گفت
نام بیداد تو جز لطف و کرم نتوان گفت
2
چون منی باید تا باورش آید غم من
تو که دیوانه و مستی بتو غم نتوان گفت
3
غازیی از پی دین برهمنی را می کشت
گفت از بهر سری ترک صنم نتوان گفت