غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۷۵ - تر کن من دی سخن به ره می گفت...
1
تر کن من دی سخن به ره می گفت
هر که رویش بدید مه می گفت
2
او همی رفت وخلق در عقبش
وحده لا شرک له می گفت
3
دل خطش را زوال جان می خواند
نیم شب را زوالگه می گفت
4
گفتمش تیر میزنی بردل
خنده می زد به ناز و نه می گفت
5
خسرو از دور هم چو مدهوشان
نظری می فکند دوه می گفت