غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۸۱ - کار حسن تو رسیدست به جایی که سزد...
1
کار حسن تو رسیدست به جایی که سزد
که به عهدت سخن از یوسف کنعان نرود
2
باوصال تو ندارم سر بستان و بهشت
هر کرا باغچه ای هست به بستان نرود
3
خسرو خسته که ماندست به دهلی دربند
آه گر زو خبری سوی خراسان نرود
4
لذت وصل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
5
قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد
6
چه کند دل که جفای تو تحمل نکند
که اگر جان طلبی بنده تامل نکند
7
وا جبست از دهن غنچه بدوزند بخار
تا در ایام جمالت سخن گل نکند