غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۸۷ - ای که عمر از پی سودای تو دادیم بباد...
1
ای که عمر از پی سودای تو دادیم بباد
یاد می دارد که از مات نمی آید یاد
2
عهدها بستی و می داشتم امید وفا
ای امید من و عهد تو سراسر همه باد
3
هر چه دارند ز آئین نکویی خوبان
همه داری و بدان چشم بدانت مرساد
4
ماجرای دل گم گشته بی نام ونشان
هر که را باز نمودیم نشانی به تو داد
5
کام خسرو بده ای خسرو خوبان که شده است
لعلی جان بخش تو شیرین و دل او فرهاد