غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۱۸۸ - گفتم چگونه می کشی و زنده می کنی...
1
گفتم چگونه می کشی و زنده می کنی
از یک جواب کشت و جواب دگر نداد
2
ای دیده آب خویش نگهدار بعد ازین
کاتش بده رسید و به خرمن نایستاد
3
گویند منگرش مگر از فتنه جان بری
بسیار خواستم که دل من نایستاد