غزل · حافظ
غزل شماره ۴۹۰ - در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی...
1
در همه دیر مغان نیست چو من شیدایی
خرقه جایی گرو باده و دفتر جایی
2
دل که آیینه شاهیست غباری دارد
از خدا می طلبم صحبت روشن رایی
3
کرده ام توبه به دست صنم باده فروش
که دگر می نخورم بی رخ بزم آرایی
4
نرگس ار لاف زد از شیوه چشم تو مرنج
نروند اهل نظر از پی نابینایی
5
شرح این قصه مگر شمع برآرد به زبان
ور نه پروانه ندارد به سخن پروایی
6
جوی ها بسته ام از دیده به دامان که مگر
در کنارم بنشانند سهی بالایی
7
کشتی باده بیاور که مرا بی رخ دوست
گشت هر گوشه چشم از غم دل دریایی
8
سخن غیر مگو با من معشوقه پرست
کز وی و جام می ام نیست به کس پروایی
9
این حدیثم چه خوش آمد که سحرگه می گفت
بر در میکده ای با دف و نی ترسایی
10
گر مسلمانی از این است که حافظ دارد
آه اگر از پی امروز بود فردایی