غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۲۴۱ - خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد...
1
خرم آن لحظه که مشتاق به یاری برسد
آرزومند نگاری به نگاری برسد
2
دیده بر روی چو گل بندد نبود خبرش
گر چه در دیده ز نوک مژه خاری برسد
3
لذت و صل نداند مگر آن سوخته ای
که پس از دوری بسیار به یاری برسد
4
قیمت گل نشناسد مگر آن مرغ اسیر
که خزان دیده بود پس به بهاری برسد