غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۲۶۱ - درشهر فتنه ای شد می دانم از که باشد...
1
درشهر فتنه ای شد می دانم از که باشد
ترکیست صید افگن پنهانم از که باشد
2
هر روز اندرین شهر خلقی زدل برایند
گردیگری نداند من دانم از که باشد
3
دردم گذشت از حد معلوم نست تا خود
سامانم از که خیزد درمانم از که باشد
4
چون کرد طره تو غارت قرار خسرو
من بعد گر صبوری نتوانم از که باشد؟