غزل · امیرخسرو دهلوی
گزیده غزل ۲۹۷ - یک دل به سر کوی تو آباد نیابند...
1
یک دل به سر کوی تو آباد نیابند
یک جان زخم زلف تو آزاد نیابند
2
از پس که گرفتار غمت شد همه دلها
آفاق بگردند و دلی شاد نیابند
3
روزی که روی مست و خرامان سوی بازار
در شهر یکی صومعه آبادنیابند
4
جان میکن و از بهر وفا دم مزن ای دل
کاین مزد زخوبان پریزادنیا بند
5
ناخورده خراشی ز سرتیشه هجران
سنگی به سر تربت فرهاد نیابند