غزل · مولوی
غزل شماره ۸ - جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما...
1
جز وی چه باشد کز اجل اندررباید کل ما
صد جان برافشانم بر او گویم هنییا مرحبا
2
رقصان سوی گردون شوم زان جا سوی بی چون شوم
صبر و قرارم برده ای ای میزبان زودتر بیا
3
از مه ستاره می بری تو پاره پاره می بری
گه شیرخواره می بری گه می کشانی دایه را
4
دارم دلی همچون جهان تا می کشد کوه گران
من که کشم که کی کشم زین کاهدان واخر مرا
5
گر موی من چون شیر شد از شوق مردن پیر شد
من آردم گندم نیم چون آمدم در آسیا
6
در آسیا گندم رود کز سنبله زادست او
زاده مهم نی سنبله در آسیا باشم چرا
7
نی نی فتد در آسیا هم نور مه از روزنی
زان جا به سوی مه رود نی در دکان نانبا
8
با عقل خود گر جفتمی من گفتنی ها گفتمی
خاموش کن تا نشنود این قصه را باد هوا